خرید بک لینک
میدانی اولین بوسهی جهان ، چطور کشف شد ؟دستهایش تا آرنج گِلی بود .گفت : در زمانهای بسیار قدیم ، زن و مردی پینهدوز ، یک روز هنگام کار ، بوسه را کشف کردند !مرد دستهایش به کار بود ، تکه نخی را به دندان کَند. به زنش گفت بیا این را از لب من بردار و بیانداز. زن هم دستهایش به سوزن و وصله بود، آمد نخ را از لبهای مرد بردارد، دید دستش بند استگفت چه کار کنم و ناچار با لب برداشت ؛شیرین بود، ادامه دادند ...!پ ن : _ روزهاى خوب و بدى باهم داشتيمكه بيشترشان خوب بود؛ من تمامِ آن روز ها را مى بوسم..

برچسب: نویسنده: نوید عباسیان تاريخ: يکشنبه 24 بهمن 1400 ساعت: 23:08

سرکلاس بودم که پیامش روی صفحه ی گوشی نقش بست!نیشم تا بناگوش باز شدبه رسم عادت اسمم را صدا زده بود!پاسخم یک دقیقه به تاخیر می افتاد پشت هم بیست پیام میداد که کجایی و چرا جواب نمیدهی و گریه و قهر و فحش و از این قبیل!نه اینکه شک داشته باشد،نه!فقط این سبکی دل بردن را بلد بود، شیرین لوس میشداداهایش نمک داشتخلاصه ملس بود ناکس!چند لحظه گوشی را خاموش کردم که عصبانی شود و منت بکشم!اما هیچ خبری نبود!زدم بیرون و شماره اش را گرفتم...یک بوق دو بوق سه و چهار و پنج...که جواب داداین جانم گفتن یعنی اکراه داشتم جوابت را بدهماما با همین جانم گفتن اش از خر هم خرتر شدم و بی سلام و الو گفتم قربانت بشوم یا فدا فدا ؟!اصلا نگفت خدا نکنداصلا دلش هم نریختگفت تلفنی نمیتوانم، پیام میدهم!نگران بودم و منتظر خبری ناگوار!یا نمیتوانست حرف بزندیا خجالت میکشید نفس به نفس بگوید یا...یاخدا یعنی چه شده بود ؟!داشتم ناخون میجوییم که پیام دادخیلی بی مقدمه گفت تمام...دیگر نمیتوانیم ادامه بدهیم.خیلی حرف ها را بی مقدمه گفتداشت بی مقدمه دفنم میکرددلیل نخواستم و گفتم تمام. خدا حافظ.گفتم خداحافظ که یک ساعتِ دیگر زنگ بزند و بخندد و بگوید خوب شُکی بهت وارد کردم و این ها...!هر روز سر ساعت 7، قرارِ تماس داشتیم اما خبری نشدتنها که شدم صورتم تب کرد...نمیخواستم یادم بیاید که چند وقتی ست رفتارش عوض شده...نمیخواستم قبول کنم!یعنی چه که تمام شد؟دلیل خواستم و هی حرف زد و ابله فرضم کرد.نه...انگار جدی بود.هر چه میگفتم...هر چه منطق می آوردم حرفِ لامنطق خودش را میزد.بی دلیل قصد رفتن داشتاما نباید کم می آوردم، باید میجنگیدم باید نگه اش میداشتم...خب با رفتنش فقط نمیرفت که، جان میبرد! دل میبرد! نگاه میبرد و از همه بدتر...خاطره میگذاشت.نباید

برچسب: نویسنده: نوید عباسیان تاريخ: يکشنبه 24 بهمن 1400 ساعت: 23:08

ما مسکّن های موقت بودیم، مرهمهای چندروزه که بعد از شنیدنِ درد و دلامون، از کنارِ زخمهای هم گذشتیم و فراموش کردیم که یک شبهایی همدیگه رو با غمهامون بغل کرده بودیم تا قوی بمونیم، نشکنیم، خشک نشیم...ما باهم به دردهامون خندیده بودیم و آخرِ خندههامون سکوت کرده بودیم!دیوونگی لابد همین بوده، که ندونیم بینِ دستهامون چقدر فاصله ست اما دلهامون چفتِ هم باشه و ریتمِ خنده هامون مثل هم!زود فراموش شدیم ولی رفیق، اونقدر که حالا وقتی حال همو میپرسیم واسمون مهم نیست کِی جواب میدیم، دیگه مهم نیست پشتِ خط می مونیم یا رد می کنیم تماسِ همو!دیگه مهم نیست یه روزی آرزومون از تهِ دل خندیدن توی شهر بود و زیرِ گوش هم آروم حرف زدن!دیگه هیچی مهم نیست جز اینکه فقط یک شبایی دلتنگِ درد و دل کردنهامون میشیم، دلتنگِ صدای هم که آرام بخش روحمون بود!حالا که زخمهامون خوب شده بیشتر تنهاییم، اونقدر که حاضریم باز غصه دار بشیم تا همدمِ لحظه های ملال انگیزِ هم بشیم!اونقدر که دردِ زخمهارو به جون میخریم تا اونی که زخمهمونو میبنده تو باشی. بلکه ببینیم همو به بهانه غصه هامون.اما واقعیت این نیست! من به دلم میگم توام بگو:" ما تنها امتدادِ غم های بیرویه هم بودیم که هیچوقت دست هایمان به هم نرسید... پ ن :از اونایی که مثل بابا طاهر به آدم میگن: گل سرخم چرا پژمرده حالیبیا قسمت کنیم دردی که داری که تو کوچک دلی ، طاقت نداریرو کجا میفروشن؟! ♥ نوشته شده در شنبه نهم بهمن ۱۴۰۰ ساعت 20:43 توسط آرامش:

برچسب: نویسنده: نوید عباسیان تاريخ: يکشنبه 24 بهمن 1400 ساعت: 23:08

صفحه بندی